خرید بک لینک

جامعه هر آن کس را که همرنگ جماعت نمیشود ، دیوانه معرفی میکند . فریدریش نیچه

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: دوشنبه 26 دی 1401 ساعت: 19:34

دیگر حرفهایم را نمیخوانی

خوب میدانم از غم ِ دردِ دیگری

اشکهات را بی بهانه لای انگشتانم پنهان میکنی

از سر سری خوانان بیزارم و

مکنت غرورم را، به بهای جبر حضورم بر باد نمیدهم

مرا با بی اعتنایی بدرغه مکن!

من بندِ یک کلمه ام

ناز نفست بگو : برو !

رفته ام.

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:16

حرفها داری بامن پشت نگاهٍ پنهانت . که اینسان شبها ، خوابها ... خواب دیدم توی خواب دیدم ، شهر رو پر از بیداد دیدم . مرد رو غرق خوناب دیدم . دشت رو مثه مرداب دیدم . دردیست تورا دردیست تو را که خواب بر من حرام میکنی . چشمهات پنهان پلکها پیدا نگاه آن سو آفتابی تر شو ، من را باور کن ، روز را ز بر کن . ترسیست تورا ، دردیست تورا ، که یک چهار راه مانده به من ، توی هزار توی کتاب ها گم میشوی ! آفتابی شو تا سحر راهی نیست . تا سحر راهی نیست . نویسنده : مردی که هست . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:16

دلم یک ماشین نو نفس میخواهد . باهم برویم پشت ریل ، نفسم بخار شود و اگزوزش دود کند . وای بیزارم از نوای همه آوازه خوانها و روضه خوانهای امروز و دیروز بگذارم فقط لاچینی ؛ تیر ماه را بنوازد و باندها ش بکوبند . باهم برویم بالاتر از بالا محله های شهر برسیم امام زاده پهنه کلا ؛ گوشه کلاه پهنش را بگیرم بگویمش چرا همه نذرهام وارونه روا میشوند! سکه ای در کاسه سقا بی اندازم بعد پشمکی به یاد کودکی پیچا پیچ سالار دره رد شود میرسم به سد به قهوه خانه همیشگی دو سیب و و دو فنجان چای مهمانِ خودم میشوم . میروم روی صخره خزه پوشِ سُر از رطوبتِ دمِ صبح باد به آغوشم میکشد و شال سرخ و سبزم را برمیدارد می اندازد روی ماه تا شب ماه سبز بتابد بر شهر بی هراس اسلام و اماکن موهایم را به دست باد میدهم و می رقصند و میرقصم و سر سره میشود خزه منو دردمو تنمو افکارم گلوله میشویم تا ته دره تا به اب تا به عمق سد سلولهای من با شیطنت همیشگیشان میپرند سراغ ملکولهای آب و جفت گیری میکنند و سد میشود پر از من و من گم میشوم در گرگ و میش سد . میرسم به خرابه ای که خواب حرامم نباشد . میرم به خواب مرگ . دلم خواب خوب میخواهد . خسته ام از بد خوابی از بی خوابی دریچه که باز شود میدوم توی لوله کشی شهر ؛ شهروندان جرعه جرعه جانِ مرا مینوشند . شب که : زنی کودکی از جنس من زاید؛ ماه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:16

یک روز خوب و پر هیاهو... یک خاطره از باهم بودنهامان توی دفتر دوستت دارم هایت .. تو شاکی از ته سیگار های دیشب و من شاد از ساعت ها در جاده بودنمان تو شاکی از دوستانه های منو من شاد از هم آغوشی شبانه مان تو غوطه ور در منطق ات تا قانع کردن من من در هوای بر هم زدنِ ، های و هوی تو تا هر دو داد و فریاد میشویم تو ماشین چشم بسته چیزی جز نیم رخت نمیبینم اما تو آرام به سوی جاده آرزوهامان روانی آنی زمان می ایستد و میپرسم : بالاخره میریم !!!! جواب این است : اگه شما تشریف بیاری قابل بدونی !!! تمام دردها و حرف ها و کنایه ها میشود شوق و شور و شادی و دلم میخندد و.... باز جاده میرود و ما را میبرد بالاتر از بالا محله های شهر ... میعادگاه نزدیک است . . . قایم میشوم زیر چارقد ، سفید و گل گلی ایستاده تو را از بین حصار های طلایی و نور سبز تماشا میکنم می خندم و می خندی ، زانو زده ،از رازهایت با خدایت زمزمه میکنی .... چشم میبندم و یکجا زریح و تو را در آغوش میکشم تا تمام دنیا مال من باشد چشم باز میکنم ... رفته ای ... یک آن تمام دنیا آوار میشود میترسم از نبودنت تو کنار در به انتظارم ایستاده ای باز خنده میشوم خنده میشوی به چادرم و باز کنارت تمام دنیا امن میشود . دور میزنیم دورادور ِ آینه ها و هم را کنار هم تماشا میکنیم پیش تر ها تمام عصر های باهم بودنمان بارانی بود . .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:16

وقتی تک تک دقیقه ها ، ساعت میشود و گمانم میرود به بی مهریت! تا صدای زنگ، خندان می آیایی و لبخند میشوم به حماقتم ! وقتی تمام زنانگی هایم اوج میگیرد و در آغوشت تا صبح گریه میشوم ! تو نوازش میشوی و خوابم میکنی و باز میخندی ! وقتی تنها از کنار گلهای چهار راه روان میشوم تا تو، با فکر فراموشی عشقمان ! مینشینم کنارت و ماشین پر است از عطر نرگسهای پیر مرد سر چهار راه ! باز من عجله باز تو لبخند و گل ! باز یادم میرود که تمام افکارم باید شسته شود پیش از هر اندیشه ! باز تو لبخند و تو لبخند من قهقه به کودکانه های خودم وقتی کنار تو ام ! ابن می شود داستان تو ِ صبور و منِ عجول . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:16

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس تصور کن یه مردو با چشمای خیس نمیخوام ،نباید،تو شعرم به تو جسارت کنم نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم. شکسته میرم امشب بانو خدانگهدارت اگرچه میشکنه اون تن سبز و سپیدارت واسه من که پنجره یه ارزوی مبهم بود، ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو زجه های کبودم، میشه موجب ازارت. دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه سکوت سرد و پر از انبساط افکارت خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم با اون لباس گلدارت و دلخوشم کنی با یه دروغ مصلحتی که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی بمونه این اخرین غزلم واسه افطارت شکسته میرم و خاطرات سبز تورو به یادگار میبرم امشب خدا نگهدارت به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت بی سر وسامون رفیق بغض جاده بی همه چیز شد به جز این عشق ساده هرچی لب تو دنیاس مجیز تورو میگن تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر هرچی دست تو حسرت دامن توئه تو اخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر تعبیر یه خوابی که تو ذهنی خستس اون اخرین در نجاتی که همیشه بستس تو یه تکرار خسته ای که فقط یک باره وحدت اون دردایی هستی که بی شماره من تو اسم تو تجزیه شدم بانو تجربه کن منو توی مرگی دوباره شعری که خونه تو حسرت لخته میشه اخرین وارث نسل عشق اخته میشه منو توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:16

دیگر حرفهایم را نمیخوانی

خوب میدانم از غم ِ دردِ دیگری

اشکهات را بی بهانه لای انگشتانم پنهان میکنی

از سر سری خوانان بیزارم و

مکنت غرورم را، به بهای جبر حضورم بر باد نمیدهم

مرا با بی اعتنایی بدرغه مکن!

من بندِ یک کلمه ام

ناز نفست بگو : برو !

رفته ام.

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 14:09

دیدی که چه بد کردی

ای یار ، سفر کردی

بی یار سفر کردم

از دره گذر کردم

بر مرگ نظر کردم

یارا چه سبک باری

کز عشق تو بیزاری

رویایِ وفاداری

بر دوش دل زاری

عازم به سفر بی بار

عزلت به کنار، بی یار

با هر که نشستم من

از پایه شکستم من

ساقی تو که میدانی

پر کن قدح فانی

مستی شده ارزانی

مفتی به دو سه زاری

یارم زده حراجی

خود را دم بقالی

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 14:09

حرفها داری بامن پشت نگاهٍ پنهانت . که اینسان شبها ، خوابها ... خواب دیدم توی خواب دیدم ، شهر رو پر از بیداد دیدم . مرد رو غرق خوناب دیدم . دشت رو مثه مرداب دیدم . دردیست تورا دردیست تو را که خواب بر من حرام میکنی . چشمهات پنهان پلکها پیدا نگاه آن سو آفتابی تر شو ، من را باور کن ، روز را ز بر کن . ترسیست تورا ، دردیست تورا ، که یک چهار راه مانده به من ، توی هزار توی کتاب ها گم میشوی ! آفتابی شو تا سحر راهی نیست . تا سحر راهی نیست . نویسنده : مردی که هست . ادامه مطلب

برچسب: خواب رهایی, نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 14:09

یک روز خوب و پر هیاهو... یک خاطره از باهم بودنهامان توی دفتر دوستت دارم هایت .. تو شاکی از ته سیگار های دیشب و من شاد از ساعت ها در جاده بودنمان تو شاکی از دوستانه های منو من شاد از هم آغوشی شبانه مان تو غوطه ور در منطق ات تا قانع کردن من من در هوای بر هم زدنِ ، های و هوی تو تا هر دو داد و فریاد میشویم تو ماشین چشم بسته چیزی جز نیم رخت نمیبینم اما تو آرام به سوی جاده آرزوهامان روانی آنی زمان می ایستد و میپرسم : بالاخره میریم !!!! جواب این است : اگه شما تشریف بیاری قابل بدونی !!! تمام دردها و حرف ها و کنایه ها میشود شوق و شور و شادی و دلم میخندد و.... باز ادامه مطلب

برچسب: یک روز خوب,یک روز خوب در باغ فردوس,یک روز خوب میاد,يك روز خوب,یک روز خوب برای سخت مردن,یک روز خوب برای زندگی,یک روز خوب چه روزی است,یک روز خوب برای موز ماهی,یک روز خوب با دوستان,يک روز خوب, نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 14:09

وقتی تک تک دقیقه ها ، ساعت میشود و گمانم میرود به بی مهریت! تا صدای زنگ، خندان می آیایی و لبخند میشوم به حماقتم ! وقتی تمام زنانگی هایم اوج میگیرد و در آغوشت تا صبح گریه میشوم ! تو نوازش میشوی و خوابم میکنی و باز میخندی ! وقتی تنها از کنار گلهای چهار راه روان میشوم تا تو، با فکر فراموشی عشقمان ! مینشینم کنارت و ماشین پر است از عطر نرگسهای پیر مرد سر چهار راه ! باز من عجله باز تو لبخند و گل ! باز یادم میرود که تمام افکارم باید شسته شود پیش از هر اندیشه ! باز تو لبخند و تو لبخند من قهقه به کودکانه های خودم وقتی کنار تو ام ! ابن می شود داستان توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 14:09

ادامه بده به لبخند، به نگاه، به جشناز همان حرف های ساده بزنمثلن بگو چه روز بدیچه غذای بی نمکیو هوا چه گرفته ست!ادامه بده به معجزه به حضور به عطرو از همان کارهای ساده بکنمثلن بیا دکمه پیرهنم را بدوزروزنامه بخوانیا بزن زیر آوازِ بی حوصلگیتاما فقط ادامه بده!این روزهای هولناک رابی نمک، بدون دگمه، ابرینیستی و اتفاقهای تلخ ساده می افتند!نیستی و ترس های کوچکبزرگ می شوند!و مهم نیست چند شنبه استو مهم نیست ساعت چند استچه احمقانه زنده امچه وحشیانه نیستی ...چه عاشقانه بود عمرمان چه عاشقانه است روزهامان ...]iادامه مطلب

برچسب: عاشقانه ها,عاشقانه های کوتاه,عاشقانه های من,عاشقانه های ناب,عاشقانه های شهرزاد,عاشقانه ها شعر,عاشقانه های زیبا,عاشقانه های مشیری,عاشقانه های غمگین,عاشقانه های حلق آویز, نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 14:09

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس تصور کن یه مردو با چشمای خیس نمیخوام ،نباید،تو شعرم به تو جسارت کنم نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم. شکسته میرم امشب بانو خدانگهدارت اگرچه میشکنه اون تن سبز و سپیدارت واسه من که پنجره یه ارزوی مبهم بود، ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو زجه های کبودم، میشه موجب ازارت. دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه سکوت سرد و پر از انبساط افکارت خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم با اون لباس گلدارت و دلخوشم کنی با یه دروغ مصلحتی که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 14:09

صفحه بندی