وقتی تک تک دقیقه ها ، ساعت میشود و گمانم میرود به بی مهریت!
تا صدای زنگ، خندان می آیایی و لبخند میشوم به حماقتم !
وقتی تمام زنانگی هایم اوج میگیرد و در آغوشت تا صبح گریه میشوم !
تو نوازش میشوی و خوابم میکنی و باز میخندی !
وقتی تنها از کنار گلهای چهار راه روان میشوم تا تو، با فکر فراموشی عشقمان !
مینشینم کنارت و ماشین پر است از عطر نرگسهای پیر مرد سر چهار راه !
باز من عجله باز تو لبخند و گل !
باز یادم میرود که تمام افکارم باید شسته شود پیش از هر اندیشه !
باز تو لبخند و تو لبخند
من قهقه به کودکانه های خودم وقتی کنار تو ام !
ابن می شود داستان تو ِ صبور و منِ عجول .
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی