حرفها داری بامن پشت نگاهٍ پنهانت . که اینسان شبها ، خوابها ...
خواب دیدم توی خواب دیدم ، شهر رو پر از بیداد دیدم .
مرد رو غرق خوناب دیدم . دشت رو مثه مرداب دیدم .
دردیست تورا
دردیست تو را که خواب بر من حرام میکنی .
چشمهات پنهان
پلکها پیدا
نگاه آن سو
آفتابی تر شو ، من را باور کن ، روز را ز بر کن .
ترسیست تورا ، دردیست تورا ،
که یک چهار راه مانده به من ، توی هزار توی کتاب ها گم میشوی !
آفتابی شو
تا سحر راهی نیست .
تا سحر راهی نیست .
نویسنده : مردی که هست .
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادی